درکوچه بادمی آید...

با عبور این سال ها,هنوز هم باد پاییز گاه می نوازد و گاه سیلی می زند,لبخند غمباری بر لبانم می کارد و آنچنان دستم را در آستانه ی زمستان رها می کند که ... گویی هرگز نجوایی میانمان نبوده است.

یاد ایام

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر

تا که گلباران شود کلبه ی میران من

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان

تا نسیم از سوی گل با من بیا دامن کشان

چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی

چون سرشکم در کنار بنشین ، نشان سوز نهان

بازا ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم

چون لاله ی تنها ببین بر چهره داغ حسرتم

ای روی تو آئینه ام عشقت غم دیرینه ام

بازا چو گل در این بهار ، سر را بنه بر سینه ام

 

بیژن ترقی

   + سپهر ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٥
    پيام هاي ديگران ()

 

آه، چرا می‌باید
من تو را شگفت بدانم
در این جریان
که از شگفت بودن
همه‌چیزی
عادی می‌نماید؟
و گرنه تو عادی‌ترین موسمی
که می‌باید به چار موسم افزود.
و چشمان تو،
راحت‌ترین روزی که می‌توان برای زیستن تصمیم گرفت.

بیژن الهی

   + سپهر ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٥
    پيام هاي ديگران ()

 

دلم گرفته است-خیلی-این روزها مشغول راه انداختن خانه ام هستم-ناچاراُ پایم خیلی جاها باز شده است-از بنگاه معاملات املاک گرفته تا بازارومولوی و غیره-آنقدر این دلالان و فروشندگان نابکار کلاه های جوروواجور سرم گذاشته اند که لذت و شیرینی مهیا کردن زندگی پاک یادم رفت.

   + سپهر ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٤
    پيام هاي ديگران ()

خانه آنجاست که دل آنجاست

گاهی برای واقعیت هایی که در درکشان می کنی نامی نداری،دهه هشتاد شاید پر تلاطم ترین و ماجراجویانه ترین دهه ی عمرم باشد،دهه ای که آدمی همچو من خیلی چیز ها را تجربه کرد،مراحلی که عمیقترین و همیشگی ترین تاثیراتش را می تواند بگذارد
،از رویا پردازی ها و شور و هیجان آغازش تا آرام گرفتن و سر تسلیم ها پایین آوردن اواخرش مثل فتح یک دره بود،سقوطی بی نظیر،سال هایی سراسر ماجرا،آمیخته ای از پررنگ ترین خاطرات و عمیقترین رنج ها،آرزوهایی که برباد رفت و آدم هایی که از دست رفتند و روییاهایی که دریافتم هرگز حقیقت نخواهند یافت،برای همه ی دهه شصتی ها به گمانم چنین باشد،همه ی آن ها شاید بتوانند به جرات بگویند که دهه هشتاد را هرگز فراموش نخواهند کرد،برای بچه هایی که تا قبل از این دهه با چیزی جز محدودیت،نقص و نبود اطلاعات و ابهام درباره ی اساسی ترین مسائل زندگی روبرو نبودند آغاز این دهه دری بود به سوی سرزمین عجایب،با ورود به دانشگاه،گرفتن آزادی های بیشتر،یافتن دوستان جدید،ظهور افکار و رویاهای نو،و در نهایت دریافت اساسی ترین و کز ترین حقایق زندگی.قرار گرفتن در موقعیت های اجتماعی آشفته و تعریف نشده،روبرو شدن با مشکلاتی که حتی نمی توانستی با خانواده ات در میان بگذاری ،تضاد میان آنچه که سال ها در مغزت فرو کرده بودند و آنچه که ضمیر کنجکاوت در میافت و حس عذاب وجدان دردناکی که گاه و بیگاه به خاطر همین دو گانگی ها به سراغت می آمد،تقابل آموزش های آب دوغ خیاری ماقبل و موقعیت های پیچیده روبرو،هیچ کس کلید هیچ دری را نشانت نمی داد و هیچگاه راهی جلوی پایت قرار نداد،مثل آدم کوری که در ظلمات دست می کشد به هر چیزی تا بلکه مرادش را در یابد،همه ی آنچه که گفتم تکرار مکررات بود و احتمالا هرکدامتان گوشه ای از آن را لمس کردید،اما حالا در آستانه ده ی نود،این منم،با یک دهه تجربه،خاطره،شکست و پیروزی هایم،حقایقی را اندوخته ام که بهایش ده سال زندگی من بوده،دریافته ام که چیز هایی هست که من نمی توانم تغییرشان بدهم،آنقدر زور دارند که زور من بهشان نمی رسد،اسمش تسلیم است،تدبیر است یا هر چیز دیگری،نمی دانم،تنها باید یکجوری به عنوان یک حقیقت موجود آن ها را پذیرفت،در آخرین سال این دهه ازدواج کردم،همسرم شاید بهترین و شیرین ترین هدیه این سال ها بود،زندگی در کنار او آرامم می کند،انگار آبیست بر آتش تلاطم هایم،دهه نود را با این امید شروع می کنم که بتوانم خانواده ام را شکل دهم،شاید بهترن اتفاق این دهه هم درآواخرش بیافتد،به هر حال ابهام ها همیشه پیش رو هستند،با این همه امیدوارم،دنیا را نمی شود آباد کرد اما امیدوارم خانه ام را بتوانم،تمام تلاشم را می کنم تا ١٠ سال آینده خانه ام را آنگونه که شایسته است بسازم،شاید خانه جایی باشد که آرامشی که حق من بود بیابم.

   + سپهر ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٩
    پيام هاي ديگران ()

Utility

یادم می آید عید کنکور دادنم بود،آنجور که باید درس نخوانده بودم و بیشتر علافی کرده بودم،از ترس سربازی رفتن خودم را کردم در یک مدرسه ای که بخاطر تعطیلات نوروز تعطیل بود،صبح که از خواب بیدار می شدم لک لک کنان راهی مدرسه ی متروک می شدم،ریش هایم درآمده بوده و موهابم به موهای تارزان می مانست،از فرط هله هوله خوردن تپل شده بودم و با زیارت هفته به هفته ی حمام همه جایم بوی ناخوشی می داد،در یک عوالمی فرو رفته بودم،روزگار جالبی بود،پدر  برایم یک جعبه ی پرتقال و یک جعبه ی تیتاب و ساندیس مهیا کرده بود و هر بار که گردن یکی از تست های کتاب های اندیشه سازانم (آن زمان ها یک تیپ بچه های خاصی کتاب های اندیشه سازان که به اندازه ی یک اپسیلون رنگ و بوی اندیشه هم بر تن و جان داشت را جایگزین کتاب های قلم چی با آن آدمک مسخره ی روی جلدش کرده بودند)را می شکستم ،جفتک شنگولی می انداختم یک تیتاب و ساندیس به خودم جایزه می دادم،یک تخته سیاه داشتم و با کمک آن سعی می کردم انبوه فرمول های ریاضی و فیزیک و شیمی را در مغزم جا کنم،دستم که گچی می شد کیف می کردم،به هم می مالاندمشان و صدای خش خش پودر گچ یک حس نوستالوژیک عجیبی در جانم می نشاند،مدرسه حیاطی داست با یک باغچه ی لخت و بی دارودرخت،یکی از آن صندلی های دسته دار را می کشیدم و تا لب باغچه می آوردم،یکی از آن پرتقال های دوست داشتنیم را با همان دست های گچی پوست می کندم(از اینکه این کار را با چاقو انجام دهم بیزار بودم)،عطر پرتال در آن بی کسی و تنهایی و در میان انبوهی از کتاب های خشک و زمخت،مرا حالی به حالی می کرد،یکجورهای الانم که بوی پرتقال به مشامم می رسد پرتاب می شوم به هماه حیاط فکستنی،گاهی هم پروانه های کوچک و زرد رنگی می آمدند و در حیاط محقر مدرسه ماجراجویی می کردند،تعقیب کردن بازیگوشیشان در آن فضای مسکوت و خلوت برای من لذت بی نظیری داشت،خلاصه این پرتقال خوردن آنجوری،تنهادلخوشی و سرگرمی من بود،ورق های نو و سفید ساعت به ساعت به چرک نویس های پر از فرمول و سیاه تبدیل می شدند،و آهنگ انباشت آن ها برایم لذت بخش بود،گویی نوید رهایی از سربازی و استقبال از دانشگاه با یک عالمه دختر های رنگ و وارنگ و فانتزی های الکی را می داد،بهترین روزها،روزهایی بود که نوبت ادبیات می شد،عشق می کردم،جانم قل قل می کرد و می جوشید و بالا می آمد،محال بود چیزکی از زیر دستم در برود،خلاصه با خودمان در زنگ ادبیات معاشقه ی یک نفری بامزه ای راه انداخته بودیم،گاهی در راه رو مدرسه قدم می زدم و عربده های از ته جانی سر می دادم،همه اش حس می کردم که هیجان و سرکشی خاص آن سن و سالم را به این کارها ارضا می کنم،آخر امکان دیگری در اختیارمان نبود،دلم خوش بود که بالاخره به یک دانشگاه شیک و پیکی می روم و محل هایی برای ارضای مجلل تر آن می یابم،خلاصه روزهای تکراری تکرار می شدند،با آنکه اوضاع مصیبت بار و دردناکی بود اما نمی دانم چرا لذت ضمنی جنون آوری برایم داشت،از تحمل آن همه محنت راضی بودم و تازه کیف هم می کردم،بگذریم،این همه سرتان را درد آوردم و از قبر خاطراتم برایتان بافتم که بگویم:این روزها دلخوشی هایم بزرگترند،آرزوهایم حجیمتر،نه ریش و پشمم سر به فلک برداشته و نه در مدرسه ی متروک محبوسم،این روزها جلد قشنگتری دارند،اما ... اما ... آن حس،آن حس زیبای پررنگ،که جانم را جلا می داد و موتور محرکم بود تا آن همه سختی را به جان بخرم،مرده است،هرجایم را انگولک می کنم تا مگر دوباره جان بگیرد و سر برآورد،نمی شود و نمی شود،این روزهایم با یک حس افسردگی و روزمرگی مرموز و زیر پوستی آمیخته شده است،جنبشی در جان ندارم تا آنچنان کارهایم را سر و سامان بدهم،گویی جفت پایم روی ترمز است تا مبادا که نکان کوچکی بخورم،همه اش با خودم می گویم آن شور و اشتیاق چه شد؟شما بگویید،آیا در گذشته اتان همچو حسی داشته اید؟هنوز هم دارید؟ یا اینکه مثل من اسیر کسالت و کرختی شده اید؟بگویید اگر می دانید جایش کجاست... من که هر چه گشتم نیافتمش.

   + سپهر ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۳
    پيام هاي ديگران ()

آرزوی من

روحیه ام روحیه کارمندی نیست،از پشت میز نشستن دل خوشی ندارم،از محاسبات،کاغذبازی،آدم های اتو کشیده،وقت ناهار و امثالهم بدم می آید،اما این جا هستم،پشت میزم،خیره به یک مانیتور،و در یک چار دیواری تنگ،دور برم هم پر از آدم هاییست که روابطمان در چارت سازمانی تعریف شده است،این سبک کار من را می کشد،دارد ذره ذره جانم را می کاهد،از رویاهایم دور هستم و آن ها را در دسترس نمی بینم،دوست داشتم که یک مزرعه بزرگ داشتم،در آن شتر مرغ پرورش می دادم،سگ وگربه و اسب داشتم،من جانم به زمین بند است،حال من با تغییر فصل ها دگرگون می شود،این جا حتی نفس کشیدنم هم سخت است،دنبال دریچه ای هستم،هر قدر کوچک،دنبال یک راه فرار،دنبال یک فرصت،تا بدوم پی آرزویم،این شهر،این میز و این مانیتور را رها کنم و بروم بر زمینی باایستم و کار کنم که به آندازه ی روحم باشد،این جا ملولم و بی طاقت،با این حال صبوری می کنم،ایمان دارم که روزی شرایطش جور می شود،روزی که خیلی خیلی هم دور نیست...راستی شما کجای این زمینید؟کجای این زمین می خواهید که باشید؟خبرم کنید...

   + سپهر ; ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

 

اگر زنی را نیافته‌ای که با رفتنش

 

                                 نابود شوی

 

تمام زندگی‌ات را باخته‌ای

 

این را

 

منی می‌گویم

 

که روزهایم را زنی برده است جایی دور

 

پیچیده دور گیسوانش

 

آویخته بر گردن

 

سنجاق کرده روی سینه

 

یا ریخته پای گلدان‌هاش

 

باقی را هم گذاشته توی کمد

 

برای روز مبادا.

 

 رضا ولی زاده


   + سپهر ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

 

این روزها روزهای کسالت بار و تکرار شونده ای هستند

همه اش کار هست و آخر هفته ها هم که درس

من هم دارم مثل روزگارم تبدیل می شوم به یک جانور تکراری و خسته کننده

البته اسیر روزگارم نخواهم شد-این را همیشه به خودم قول می دهم

کارهایم زیاداست و با همه ی اشتیاق و ذوقی که دارم این مدت به این جا نرسیده ام

اما می آیم!

فعلا این شعر را از شاعر دوست داشتنیم:منوچهر آتشی مینویسم

من که باهاش رفتم به یک جای خوبی،امیدوارم شما را هم به یک همچین جایی بفرستد:

 

با تو بودن” خوب است
و کلام تو
مثلِ‌ “بوی‌گل”، در تاریکی‌ست
مثل “بوی گل در تاریکی“، وسوسه‌انگیز است.‌
“بوی پیراهن تو”
مثلِ “بوی دریا“، نمناک است
مثلِ “بادِ خُنک تابستان“،
مثلِ تاریکی، خواب‌انگیز است.
“گفتگو با تو”
مثلِ “گرمای بخاری” و “نفس‌های بُلنـــــــــــــــــــدِ آتش”
می‌بَرَد چشمِ خیالم را
تا بیابان‌های
دورتریـــــــــــــــــــــــــــــن خاطره‌ها
- که در آن گنجشگان، بر “سُنبلِ گندم‌ها”
اهتزازی دارند
که در آن گل‌ها، با اخترها، رازی دارند.
“نوشخندِ تو”
می‌بَرَد “گُرگِ نگاهم” را
تا چراگاهِ، “چالاک‌ترین آهو‌ها”
می‌بَرَد “آرزوی دستم” را
تا ” نهان‌مانده‌ترین گوشه‌ی اندام تو”
                                                  - این “پهنه‌ی پاکِ زیبا“.
مثلِ “دریایی” تو
- اندوه‌‌انگیز و غرور‌آهنگ
مثلِ “دریای بــــــــــــزرگ بوشهر”
- که پُر از “زورق     آزادِ       پریشان‌گَرد” است.
مثلِ زُورَق، که پُر از مَرد است
مثلِ ساحل، که پُر از آواز است
مثلِ دشتستان،
که بـــــــزرگ و بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز است.
تو ظریفی
مثلِ گلدوزی یک دخترِ عاشق
- که “دل‌انگیزترین گل‌ها” را
روی روبالشیِ عاشق خود می‌دوزد.
“با تو بودن“، خوب‌ست
تو چراغی، من شب
که به “نورِ تو”، “کتابِ دلِ تو“
و کتابِ دلِ خود را، که “خطوطِ تنِ توست“
خوش خوشک می‌خواند
تو درختی، من آب
من کنارِ تو “آوازِ بهاران” را، می‌خندم و می‌خوانم،
                                  و می‌گریم و می‌خوانم
“با تو بودن” خوب‌ست
تو قشنگی
مثلِ تو، مثلِ خودت
مثلِ “وقتی که سخن می‌گویی”
مثلِ هروقت که برمی‌گردی از کوچه به خانه
مثلِ “تصویر درختی در آب”
روی کاشانه، در چشمانِ منتظرم می‌رویی

   + سپهر ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

جهان پیرامون

دست هایت را در جیب هایت فرو می کنی و چشم هایت دو چاله ی عمیق می شوند که انگار طمع بلعیدن سنگفرش ها رابه سر دارند.

چشم هایت را به کفش هایت میدوزی و زیر لب چیز هایی زمزمه می کنی که یادت نمی آید کجا شنیده ای

نه آشفته ای و نه مشتاق-درجستجوی حسی هستی که در لحظه به آن دچاری-مرور میکنی:شادم؟غمگینم؟تنهایم؟آرامم؟آشفته ام؟....

پاسخی نمی یابی و تا آنجا که دایره المعارف احساساتت یاری می کند چنین احوالاتی نیست....نمدانی اما انگار همه ی احساساتت سقوط کرده اند و یا شاید  جایی در گذشته دچار مرگ احساسی شده ای-مثل کسی که دچار مرگ مغزی می شود-فقط فرقش اینست که علائمش انگار مشهود نیست.

ازاینکه دچار مرگ مغزی  نشده ای مطمئنی و سعی می کنی باز هم فشار بیاوری تا یادت بیاید که کجا چه شد:

یادت می آید که نوجوانی ات به تست زنی گذشت-حس جسارت و ماجراجویی ات- حس شادی و خنده های بی در و پیکرت - حس سرکشی و جاه طلبیت لای کتاب های که آدمک سیاه روی جلدش به جای نا معلومی اشاره می کردگم شد-تو آپشنی جز انتخاب یکی از گزینه های ١ تا ۴ نداشتی.

آه که چگونه از نوجوانی سر خوردی-شدی سوپر من دانشگاهتان-با یک کیف بی کتاب و جعبه ی سیگار-

عقلت به اندازه ی قدت نکشیده بود و چند ردیف از فشنگ های احساسیت مانده بود برای شلیک-

و تو بی مهابا شلیک کردی-

یکی را به سمت استاد وقتی ور می زد و ما از روی وراجی هایش مشق می نوشتیم-

و حالت را سخت گرفت وقتی تو را نشاندند روی صندلی امتحان-

یکی را به سمت دخترک چشم گربه ای کلاس وقتی چند ردیف آنورتر نگاه ریزی به سوی تو داشت و او هم یک خشاب روی سینه ات خالی کرد سر وقتش-

دیگری وقتی برای اولین ماه با حس تعهد حرفی کشنده سر کاررفتی و سر ماه فیش حقوقت را در دیس تقدیمت کردند-

تو بی پروا تیر احساسی می انداختی و کل کیهان پاسخ دندان شکنت می دادند-

 تاینکه تیر هایت تمام شدند اما کیهان این را نفهمید-جهان پیرامون همچنان پاسخ تیرهای شلیک نشده ات را می داد-

وقتی تصادف می کردی-وقتی لنگ پول بودی-وقتی دمبال یک کنج خلوت برای آسودگی و تنهایی بودی-وقت دلت یک کسی خواست که دستی به سر و کولت بکشد،وقتی ...وقتی ...وقتی...

آهای جهان پیرامون من تیر هایم تمام شده است به خدا !دست از سر من بردار،

اما دست بردار نبود-بعدا به جهان پیرامون عادت کردی-حق خودت می دانستی که صبح ساعت ۶ بیدار شوی و تا ٨ در ترافیک باایستی و بوق بشنوی و دود تنفس کنی و فحش بخوری.حق خودت می دانستی که هر وقت هر کجا برای چیزی خواستی بپردازی حتما کسی یا کسانی بمالند درت.

این ها همه حق بودند و اگر به ناحق اتفاق دیگری واقع می شد متعجب می شدی-تصاویر درون ماهواره و اینترنت که گفته می شد از سایر نقاط جهان پیرامون گرفته شده بود برایت حکم تصاویر کتاب آلیس در سرزمین عجایب داشتند-نه آن جاها که جهان پیرامون نبودند!

 

آهههه که برخورد شانه های عابر رو برو با شانه هایت از فکر جهان پیرامون درت می آورد و لخ لخ کنان راهی می شوی.آخرش هم نمی فهمی چرا هیچ حسی نداری؟!؟

 

 

 

 

   + سپهر ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

It's Me

اینجا را دوست دارم...هر چند طبق عادت معلوف خیلی ها اینجا هم زدند توی ذوقم...اینجا برای من جای محترمی بود(وهست)... شاید تنها جایی که می شود من از ترسهام بنویسم.از خودم.از احوالاتم.اماترسیدم از کسانی که آمدند این جا و برایم مزه پرانی کرند.اما امروز که انگار کمی بزرگتر شده ام می فهمم که آن ها حس من را نسبت به اینجا نمی فهمند و در دنیای امروز همه حق دارند برای هر کاری.

امروز من از کنار ساحل خلیج فارس می نویسم-ازپنجره ی رو بروی من اسکله پیداست-وکشتی هایی که از آن سوی دنیا تا اینجا آمده اند-اینجا جای نوستالوژیکی است و من را وادار می کند کمی بنویسم.

 

این چند وقت که نبودم در حاله اسباب کشی بودم-از یک مرحله از زندگیم به مرحله ی دیگر-حال و هوایم خیلی عوض شده است ولی همچنان آدمی هستم که از زمختی محیطش رنج می برد-سووال های بی جواب بسیاری دارد و احساساتش مدام غلیان می کند-این دلایل کافیست تا من باز هم اینجا-درکنار پنجره ی مشرف به کوچه بنشینم و برای رهگذران کوچه درددل کنم تا آرام شوم یا شاید آن ها را هم از لذت گذرکوتاهشان از کنار پنجره ام بهره مند کنم.

 

سبک دیگری پیش خواهم گرفت-چارچوبی ساده تر تا بشود در آن بیشتر ویراژداد و بهتر خود را تخلیه کرد-قواعد ساده تر می شوند و احتمالا کمی هم برای پنجره ام تبلیغات می کنم تا رهگذران جدیدی به دیدارش بیایند.

 

 

 

   + سپهر ; ٧:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
    پيام هاي ديگران ()